? قصه زندگی و حرفای ناگفتنی
اگه بیاد زندگیمو نثار چشماش میکنم*تموم آسمونمو زمین پاهاش میکنم

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388
حال منم خوب است ... اما تو باور مکن

سلام ..حال من هم خوب است ... ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند  .

با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان .

تا یادم نرفته است ... تو هر وهله؛ گاهی ؛ هر از گاهی ؛  ؛  ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست.

راستی خبرت بدهم .... خانه ای خریده ام . بی پرده ؛ بی پنجره ؛ بی در ؛ بی دیوار ... هی بخند ... ولی من فردا را به فال نیک خواهم گرفت .



حال منم خوب است ... اما تو باور مکن

یکشنبه 2 فروردین ماه سال 1388
نیلی و زیبا

 



fly in the plane of ambition .... and land in the airport of success


سال نو : نیلی و زیبا

شنبه 26 بهمن ماه سال 1387
happy flourished valentine

       


cheshmaye sardo shishei

eshghaye zarde pakati

majnoonaye bi hadafo

tishe zanaye papati

zamine bi sharmo haya

asemone falak zade

siahia damane ghoo

sibaye gande lak zade

    

happy flourished valentine



یکشنبه 20 بهمن ماه سال 1387
از بودنت خفه میشم


لبخندمو  تف می کنم

نیازی به نیرنگی از این دست نیست

باشه بهت میکم : بعضی نکاهات بوی تعفن میده


بیا با هم دنیارو به لجن بکشیم .


  داشتم از بودنت خفه میشدم


سه شنبه 17 دی ماه سال 1387
اشتباها پاک شدنی نیس

 

  

 

 

 وقتی بزرگ میشیم  واسه نوشتن خودکار میدن دستمون :  

 

         تا حواسمون باشه که همه ی اشتباها پاک شدنی نیس

پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387
نمیتونیم ریشمونو پس بگیریم


توی خونمون به ما میگن فراری

توی قربت دم به دم انگشت نگاری

دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم

بیرون خونه میگن ما تروریستیم

وقتی خونه شده بود مثه جهنم

ما با ویزای بهشت بریدیم از هم

حالا تو برزخ بدبینی اسیریم

نمیتونیم ریشمونو پس بگیریم

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن

انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه

* ما همینیم جنگل بدون ریشه *

شنبه 29 تیر ماه سال 1387
آن مرد هم رفت



 


خسرو برای ماندنش هرگز شکیبایی نکرد؟؟!!


دوسش داشتم ... واسه نبودنش بغض کردم ... همین

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
فاحشه!!!… دعایم کن

سلام فاحشه


تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم


شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام


راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است


بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین


شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.


من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن

چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387
تصمیم

 

فرصتی نمانده است .... بیا همدیگر را بغل کنیم .... فردا یا من تو را میکشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست .... همین چند سطر .... دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است .... به دنیا نیاید بهتر است

اصلا .... این فیلم را به عقب برگردان .... آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود

که میدود در دشت های دور .... آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان دوباره بر زمین...

                        زمین...

نه! .... به عقب تر برگرد .... بگذار خدا .... دوباره دست هایش را بشوید

در آینه بنگرد .... شاید :

تصمیم دیگری گرفت.

 

عادت کردن و دوست داشتن چقدر ازهم فاصله دارن ولی چقدر شبیه هم هستن!

 نمی دونم اسیر کدومش شدم!

پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

 

 

 

جفتی ستاره در پس این شب پنهان ... سرگرم  علاقه اند

من یقین دارم روشنایی نطفه خواهد بست...               

 

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

 

از صبح که می رفت بیرون، تا شب هرچی داشت، می فروخت. مشتریاش هم همه راضی بودن.

 

اما هنوز ۱۰۰۰۰ تومن واسه شهریه این ترمش کم داشت...

 

سعی کرد این دفه همه چیشو حراج کنه :

 

                 ایمان ، عفاف ، حجاب ، متانت و نجابت را

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
«« مادر »»

                                                        آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم 
                                                                              خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم 
                                                              روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم 
                                                  

                     درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود
         

                                

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
من کی شدم

 

 

واسه رفتنم باید نگاهای سنگین و سکوت پر معناشو که بند بند رشته های ذهنمو گرفتار خودش کرده به جون بخرم ،

 چشاشو دیگه ازم گرفته ،

           صداش شده توهین ،

                      لبخندش تلخه ،

                دستاش یه طناب دار حلقه به گردنم، یعنی هنوزم دوسم داره؟؟!

                   خدایاااا... دیگه لوسم نمیکنه...

     حتی سام گفتنش هم شده غرض. ابهام.تعرض... 

اینه هزینه ی یه رفتنه ساده اونم  فقط.. تا... همیشه. اما دوستیه ما که تا نداشت .یکی بگه من کی شدم؟ مگه حق با من نیس؟  

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
حرف اضافه

 

 

خدایا دوستت دارم بخاطره نعمت هایی که بهایشان را گران میپردازیم

 

 به خاطره جنگلی که برایمان آفریدی

 

به خاطره همه چیز و هیچ چیزی که داریم

 

 خدایا دوستت دارم بخاطره هوایی که فعلا رایگان است.
چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387
منه شیطان

 

شیطان اندازه یک حبه قند است

گاهی می افتد توی فنجان دل ما

حل می شود آرام آرام ، بی آنکه اصلا" ما بفهمیم

روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را ... شیطان زهر آگین دیرین را

آن وقت او خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

 

شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
دیگه غصه خوردنم سیرم نمی کنه !

 

شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !

درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب  خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن

 
و این تنها دلیل بی تفاوتیه

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
 بد خط میگه :





دیروز :

نشستیم با خدا یکم صحبت کردیم ...
گفتم : برگ میکشی ؟ گفت : نه ، همین سیگارای Light رو هم ترک کردم ...
گفتم : خوش میگذره اون بالا ؟ گفت : آره ... بعضی کاراتون منو میخندونه ... بعضی کاراتون اشکم رو درمیاره ....
گفتم : مگه خدا هم گریه میکنه ؟ گفت : مگه بارونو ندیدی ؟
گفتم : دارم روانی میشم ... گفت : موسی هم اولش همین حرفو میزد ، همینطور عیسی ، محمد ، نوح ...
گفتم : من پیغمبر نیستم ها ! گفت : عاشق که هستی ...
گفتم : عشق سخته ... گفت : بی عشق مردن سخت تر ...
بهم ویسکی تعارف میکنه ، یه قلپ میخورم ...
گفتم : کی میمیرم ؟ گفت : با عزرائیل صحبت کن ...
خندیدم و گفتم : راستی چرا احمدی نژاد رو آفریدی ؟ قهقه میزند و میگوید : باز جبرئیل گل بازی کرد ... (!)
بلند شد که برود ، دامنش روی زمین کشیده میشد...
گفتم : دامنت رو برات بگیرم ؟ گفت : نه ، منم باید زمینو حس کنم ...
موقع خداحافظی بود ، ازش دور میشدم که داد زد : یادت باشه ، هروقت خواستی ، هرجا خواستی ، فقط منو صدا کن ...
با لبخند گفتم : میدونم ...
در حالی که دست تکان میداد گفت : اگه جواب ندم ، مطمئن باش که صداتو شنیدم ...

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
واسه چشاش

 

نمیدونم چرا .. ولی .. دوس دارم فقط بشینم نگاش کنم ... کاش میدونستم چرا ؟ واسه چشاش یا واسه چشاش       یا      واسه ... چشاش!!!؟

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
یه جا واسه قایم شدن

 

بعضی وقتا آدم فقط دمباله یه جاس که از خودش هم قایم شه " فقط یه جا ...فقطم از خودش... آخه خسته است ...خسته!!!!

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
آخییییی / هییسس

 

هیس!

بعید ترین رؤیاها هم حقیقت دارن!
حتا اگه تعریف کردن ِ بعضیاشون،
سرِ آدمُ به باد بده!

رؤیای بچه گی ِ پاسبون ِ سر ِ چهاراه
داشتن ِ یه سوت سوتک بوده،
ناظم ِ دبستان ِ ما
دلش می خواسته هیتلر بشه،
و اون زن ِ اون کاره ی خیابونْ
شبا خواب ِ سوفیالورنُ می دیده!

بعضی وقتا،
فکر کردن به آفتاب
آدم ُ بیشتر از خود ِ آفتاب گرم می کنه!

 

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387

 

 

زندگی شاید همین باشد؟

 

- "هی، فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریبِ ساده و کوچک.

آن هم از دستِ عزیزی که تو دنیا را

جز برایِ او و جز با او نمی‌خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد

 

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386
kiss me

 

happy valentine to you

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386

 

 کوفه خشکسالی شده بود. خیلی وقت بود باران نباریده بود. آمدند پیش حضرت علی (ع). ایشان

 فرمودند به فرزندم حسین بگویید برایتان دعا کند. آمدند پیش امام حسین. حضرت دعا کردند و

باران بارید. خوشحال شدند. گفتند :  جبران می کنیم     ..........   در کربلا جبران کردن.

 

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386
من بزرگ شدم؟

دیگه قرمز بودن آسمون شب برفی برام خوشحال کننده نیست، چون دیگه مدرسه نمی رم که فردا تعطیل باشه ....
دیگه وقتی برف می یاد برام مهم نیست برف ها خشک و نچسب هستند یا پر بار و چسبنده، چون دیگه برف بازی نمی کنم ...
دیگه صدای ترد له شدن برف ها زیر پام برام خوشایند نیست، چون دارم به کارام فکر می کنم و عجله دارم تا زودتر به مقصد برسم ....
دیگه بوی خوش شالگردنی که مادرم برام بافته به مشامم نمی رسه، چون یادم رفته چه بویی ؛ یه بوی خوشه ......
دیگه صدای بارش برف رو نمی شنوم، چون به گوشم نمی رسه ....
دیگه به فکر ساختن آدم برفی نیستم، دیگه شب که داره برف می یاد از مادرم نمی پرسم هویج داره یا نه ... دیگه نمی پرسم ....


آخه من بزرگ شدم.......................

شنبه 22 دی ماه سال 1386
چشاتو ببندو برو دنبال رویات

 

صبح که از خواب پا میشی دو تا انتخاب داری یا اینکه چشمات رو ببندی و دوباره برگردی به رویات و یا اینکه چشمات رو باز کنی و به دنبال رویات بری و تو بیداری پیداش کنی

دوشنبه 17 دی ماه سال 1386
جواب نگاهاتون

 

جسارت به رخ کشیدنی نیست. جسارت مایه مباهات هم نیست. افتخاری هم درش نهفته نیست. اینجا هم دفتر خاطرات نیست. متن ادبی نیست. ادب هم شرف نمیآورد. شرف هم لزوما چیز خوبی نیست. تعفن همیشه بد نیست. دست کم یادت میاندازد بعضی چیزها در حال فسادند. دین همواره کلمه مقدسی نیست. مقدسات همواره قابل احترام نیستند. دوستت دارم نازنین ربطی به منتظر نبودن ندارد. منتظر بودن را دوست ندارم. هر نازنینی را نمیشود دوست داشت.
شرمندگی دلیل لازم دارد. شرمنده وجدانت نباشی. وجدانت گرو کسی نباشد. من مینویسم چون نوشتن را دوست دارم. اینجا مینویسم چون نوشتن بهانه لازم دارد.

 

خودت یه نگا بندازو جوابتو از این لابه لا پیدا کن

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
خلاصه تموم جرمایه عاشقونه

 

بذار درِ گوشت بگم:

 


میخوامت!

 


این خلاصه ی تموم  جُرما و شعرایه عاشقونه ی دنیاس

 

مجال این نیس برم تو عالم هپروت

 

حالا فهمیدی چه مرگمه؟!!!

پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386
آخر خط

 

اینم آخر خط ...

- - - - - - - - - - - -------------------------------------

دوشنبه 3 دی ماه سال 1386
چرا رفتی؟

 

این دفه میخوام نذر مسیح و مریم کنم ...... شاید بیای

 

فقط بگو چرا رفتی؟ چرا...

 

زانو میزنم :

 

    اگه بیای زندگیمو نثار چشمات میکنم **** تموم آسمونمو زمین پاهات میکنم

شنبه 1 دی ماه سال 1386
یلدا

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

محفل آریاییتان طلایی ؛ دلهایتان دریایی ؛ شادیهایتان یلدایی ؛ فرخنده باد این شبه اهورایی